غياث الدين بن همام الدين حسينى ( خواند مير )

150

مآثر الملوك ( به ضميمه خاتمه خلاصة الأخبار وقانون همايونى ) ( فارسى )

قتل عام فرمود و اكثر رسوم و ياسا كه تا اين زمان در ميان مغولان مانده اختراع كردهء چنگيز خان است . نقل است كه چون چنگيز خان از بلاد ايران مراجعت نموده به سمرقند نزديك رسيد اعيان و اشراف آن بلده او را استقبال فرمودند . ايشان را گفت كه خداى بزرگ مرا بر پادشاه شما ظفر داد و او را مقهور ساخت وظيفه آن‌كه زبان به دعا و ثناى ما بگشائيد . و چون ائمه و قضات از او يرليغ ترخانى طلب داشتند پرسيد كه خوارزمشاه از شما مؤونات ديوانى طلب مىكرد يا نه ؟ جواب دادند كه آرى . گفت پس دعاى شما دربارهء او چگونه مستجاب گشتى ؟ چه دعا گوئى كه به بازخواست گرفتار باشد او را فراغ دل و حضور دعا نبود . آنگاه يرليغ داده سادات و قضات و موالى را از مؤونات ديوانى معاف داشت . گويند كه يكى از شعراى فارسى زبان قصيده‌اى در مدح چنگيز خان گفته پيش او برد . چنگيز خان پرسيد كه اين چيست ؟ يكى از حاضران گفت قصيده‌اى فارسى است كه در مدح شما گفته . چنگيز خان بر زبان آورد كه من اگر چه فارسى نمىدانم اما اين قدر مىدانم كه او را صله مىبايد داد . بعد از آن شاعر را خشنود و شاكر باز گردانيد . و چنگيز خان را چهار پسر معتبر بود : جوجى و او گداى و جغتاى و تولى . چنگيز خان ايالت ولايت و مملكت خوارزم و دشت قبچاق را تا سرحد روم به جوجى ارزانى داشت و جوجى پيش از پدر به شش ماه وفات يافت و اولاد او بطنا بعد بطن در مواضع مذكور بر تخت حكومت نشستند و الى يومنا هذا سلطنت آن ديار متعلق بديشان است و جميع خوانين ازبك از نسل جوجىاند . اما جغتاى خان والى ولايات ماوراء النهر و تركستان بود و اولاد او در آن ممالك متعاقب يكديگر به امر سلطنت قيام نمودند و از آن جمله كپك خان است كه « دينار كپكى » منسوب به دو است و ديگرى الغو خان « 1 » و يكى ديگر براق خان . و مسعود بيك بن محمود يلواج كه در زمان سلطنت الغو و براق به امر وزارت اشتغال داشت در بلاد ماوراء النهر در باب تعمير بقاع خير اهتمام تمام فرمود و در بلدهء بخارا مدرسه‌اى رفيع و منيع بنا كرده كتب نفيسه وقف نمود . القصه چون كوكب دولت صاحب‌قرانى امير تيمور گوركان از افق جهانبانى طلوع فرمود آفتاب اقبال احفاد جغتاى خان به سرحد زوال رسيد . قائم مقام و ولى عهد پدر بود و

--> ( 1 ) . و نامش در اصل « باليغو » بود بنابر كثرت استعمال ، آن لفظ به « الغو » تبديل يافت ( حبيب السير ، ج 3 ، ص 81 ) .